تبليغاتX
کیمیاگر کویر
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 19:14  توسط fallen | 
 

تو کوه ها را

بلندتر می کشی

تا زودتر غروب کنی

من اینجا

از سرما یخ می زنم

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 15:52  توسط fallen | 
 

خورشیدی را دیدم

که در انتهای دربا

غرق شد

از فردا

همه ی روزها

شب بودند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 10:48  توسط fallen | 
 

تو خود بگو

چگونه کسی که

با sms های تو به خواب می رفت

حالا بی خواب نباشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 7:17  توسط fallen | 
 

بعضی وقت ها که دلم می گیرد

هی می آیم اینجا

هی می نویسم

هی پاک می کنم

آخرش هم نمی نویسم

فقط می خواهم بگویم

الان هم از همان وقت هاست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 18:45  توسط fallen | 
 

بوی عطرت می آید

سریع سرم را برمی گردانم

و به انتهای کوچه خیره می شوم

آه...

باز هم دیر رسیدم

تو رفته ای...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 0:29  توسط fallen | 
 

هر روز در کسی حلول می کنی

و من دل را

به او می بازم

اما همین که شب می رسد

دل را پس می گیرم

و  فردا

به دنبال معشوق بعدی می گردم...

آرام بگیر دیگر!

این دل هوس باختن دارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 16:21  توسط fallen | 
 

اگر بودی

با تو از همه چیز می گفتم

اما تو نیستی

و من به جای تو

با دیوارهای بلاگفا سخن می گویم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 خرداد1390ساعت 1:18  توسط fallen | 
 

دیگر به چه دل خوش کنم؟

من حتی در خواب هایم هم

 می دانم که تو نیستی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 3:10  توسط fallen | 
 

تلاش می کنم

به تلخی

تا از یاد ببرم

همه چیز را

اما...

امان از بوی عطرت!

تمام نقشه هایم را

بر باد می دهد!

راستی چرا

مردم این شهر

نمی فهمند که نباید بی اجازه

عطر تو را بزنند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 0:23  توسط fallen | 
 

هر چه بزرگ تر می شوم

دلم هم بزرگ تر می شود

و هر چه دلم بزرگ می شود

بیش تر برای تو تنگ می شود!

دست خودم نیست...

لحظه به لحظه

دلم بیش تر تنگ می شود!

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 20:53  توسط fallen | 
 

در آغاز
دیوانه ی پاکی ات شدم
و در پایان
پاک دیوانه شدم!
می بینی
هم مرا دیوانه کردی
هم پاک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت 0:9  توسط fallen | 
 

می خواهم از تو بنویسم

ولی بهانه ای ندارم

این بار بی بهانه می نویسم

ای بهانه ی شعرهای من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 0:40  توسط fallen | 
 
من بیستمین شمع خود را فوت کردم
ولی هنوز اجازه نداده ام
بیستمین شمع تو خاموش شود
شمع بیستم تو
همیشه روشن خواهد ماند
و تو هیچ گاه
بیست ساله نخواهی شد
من پیر می شوم
ولی تو
همواره جوان خواهی ماند
و هر بار که در خاطرم گذر کنی
مرا دوباره عاشق خواهی کرد
با همان چشمان آشنا...
فقط
تبریک های نگفته ات می ماند!
که من آن ها را
بعدا با تو حساب خواهم کرد
به بهای اشک هایم...
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 19:35  توسط fallen | 
 

در درونم چهارشنبه سوری برگزار شده است!

در نقاط مختلف دلم آتش برپاست!

در گلویم تجمع غیرقانونی بغض صورت گرفته است!

از دهانم صداهای مهیب انفجار شنیده می شود!

در چشمانم گاز اشک آور پرتاب کرده اند!

دارم می سوزم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 23:29  توسط fallen | 
 

دلم باز بهانه ی نبودنت را گرفته است...

تا اشکم را در نیاورد بی خیال نمی شود!

ولی چشمم پرروتر از این حرفا شده!

دیگر جلوی دلم کوتاه نمی آید!

و این وسط گلویم است

که در آتش جنگ این دو می سوزد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 23:19  توسط fallen | 
 

"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود..."

 

نمی دانم میوه ی کدامین درخت را خوردم که "فردوس برینم"را از دست دادم...

گیج و مبهوت "افتاده"بودم در کویر...

دستی به سویم دراز شد

ولی دستش را پس زدم...

ناگهان بویی از بهشت در دستم پیچید...

سربلند کردم تا منجی خویش را ببینم...

ولی او پر گشود و رفت...

او یک "شهزاده بهشتی"بود...

 

+من همچنان در کویر منتظرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 22:13  توسط fallen | 
 

دیگر به یاد تو

زیر باران نمی روم

تا خیسی صورتم را

گردن باران بیندازم!

وقتی به خاطرم می آیی

چشمانم داغ می شوند

اما صورتم خشک می ماند...

تنها بغضی در گلو مانده است...

که آن هم زیاد مهم نیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 0:53  توسط fallen | 
 

یادم هست

همیشه عشق در یک نگاه را

تحقیر می کردم

اما با همان یک نگاه تو

تحقیر شدم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اسفند1389ساعت 0:43  توسط fallen | 

 

مترو را دوست دارم

گویی آن جا نقاب از چهره کنار می رود!

شاید چون زیرِزمین است...

زل می زنم به چهره ی تک تک مسافران

به مانند لشکریانی شکست خورده می مانند

که از نبردی خونین به اسارت گرفته شده اند

و به اردوگاه های کار اجباری برده می شوند

با خاطرات گذشته ای تلخ

و نگران از آینده ای سخت

که انتظارشان را می کشد

در حالی که لحظات "حال" را پشت سر می گذارند

دوست دارند این لحظات هرگز تمام نشوند...

و مترو تا ابد

 همین طور برود و برود

بی هیچ مقصودی برای رسیدن به مقصدی

فقط برود

دوباره به چهره هاشان می نگرم

خستگی هاشان را می خوانم

گریه های بی صدایشان را می شنوم

و در دلم زار می زنم...

چون من هم

یکی از آن ها هستم...


+کاش مترو همین طور برود...

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اسفند1389ساعت 15:40  توسط fallen | 
 

این روزها به شدت دلگیرم...

مثل سال پیش

درست همین روزها...

تو رفته بودی

و دیگر هیج غمی غم نبود

در برابر غم رفتن تو

 

یک سال گذشت...

ولی حال دیگر حتی

رفتن کسانی که نمی شناسمشان

یاد تو را زنده می کند

چون من می دانم

رفتن چه قدر دردناک است...

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 2:26  توسط fallen | 

 

«دلم» می خواهد چیزی بنویسد

اما «ذهنم» قفل کرده است

همانند اسبی که ناگهان ازحرکت باز می ایستد

هر چه دلم نهیب می زند

 از جایش تکان نمی خورد

ذهنم رم می کند

دلم را به پایین می اندازد

دلم جاری می شود

«دل» ذهنم به حال دلم می سوزد

می بینی           

دیگر حتی ذهنم هم «دل دار»شده...

دوباره دلم را روی خویش سوار می کند

اما این بار به جلو نمی رود

به عقب باز می گردد...

به یک سال پیش می رسد

آخرین جملاتت

کلید قفل ذهنم می شوند...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 بهمن1389ساعت 21:29  توسط fallen | 
 

ترمی دیگر تمام شد

بوی رفتن می آید

باز هم همان غم همیشگی

 بر دلم سنگینی می کند

پاهایم سست می شوند

اما هل داده می شوم به سوی رفتن

رفتن را دوست ندارم

چون هر رفتنی

احتمال برنگشتن دارد

این را خودت به من یاد دادی...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 بهمن1389ساعت 2:31  توسط fallen | 
 

دایره تمام نشد

امتداد یافت

چون به نقطه ی آغاز بازنگشت

که در آن صورت

تو باید بازمی گشتی

تنها قوس حضور بود

که در نمودار باقی ماند

به راستی کدام انتگرال

قدرت محاسبه ی سطح زیر نمودار را دارد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 2:53  توسط fallen | 
 

ای بهمن

بایست!

من تاب آمدنت را ندارم!

 از روزی که آغاز شدی

این بغض لعنتی

همچون گلوله ی برفی

از آن بالا

قل خورده است 

و تا الان

خیلی بزرگ شده است...

می ترسم

این گلوله ی برفی

به صخره ای تیز برخورد کند...

و از هم بپاشد

در آن هنگام

چه کسی می تواند

جلوی آب شدن ذرات برف

روی صخره را بگیرد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 بهمن1389ساعت 19:34  توسط fallen | 
 

بهمن آغاز شد

زیبا و دل انگیز

و تو از زیبایی برف ها سخن گفتی

 

بهمن شتابان به جلو می تاخت

با ابهت و سترگ

و تو به سپیدی برف ها نگریستی

 

بهمن به پایان نزدیک می شد...

ترسناک و مبهم

و تو در مسیر برف ها ایستاده بودی

 

بهمن تمام شد

آرام و ساکت

و تو نبودی!

 

به راستی چه کسی می دانست

که بهمن تو را با خود خواهد برد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 بهمن1389ساعت 18:39  توسط fallen | 
 

صبح تا شب on می شوم!

 و همین طور

شب تا صبح

به امید این که

ناگهان چراغ مسنجرت روشن شود!

با خود می گویم

شاید invis شده ای!

به سایت vizgin می روم!

ID تو را چک می کنم!

ولی این پیغام را می دهد...

He/She is offline

آواتارت را نشان می دهد ولی!

همان ابرهای پاره پاره در آسمان آبی...

راستی!

نمی خواهی آواتارت را عوض کنی؟

دارد یک سال می شود ها...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 دی1389ساعت 18:29  توسط fallen | 

 

من دوست دارم با کسی باشم

که زبان سکوتمان یکی باشد

و ساعت ها کنار هم بنشینیم

بی آن که سخنی بگوییم

و نه من نگران وقتم باشم

و نه او

و همین طور بگذرد!

ولی افسوس...

که به تعداد آدم ها

زبان سکوت وجود دارد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 17:2  توسط fallen | 
ابرهای سیاه  آسمان را فرا گرفته اند...

تاریکی بر همه جا سایه گسترده است...

تنها،شمعی در میان روشن است.

در امتداد نور شمع،19 شمع"خاموش" نشسته اند...

شمع بیستم می سوزد و اشک می ریزد

شمع های خاموش،تنها به او می نگرند

بعضی با پوزخندی تلخ...

بعضی با نگاهی ترحم آمیز...

گویی می دانند چه سرنوشتی در انتظار شمع بیستم است...

ولی هیچ یک نمی دانند...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 15:43  توسط fallen | 
 

آن روزها،همه شماره ی تو رو از من می خواستند...

وقتی ازت  می پرسیدم که اجازه میدی شمارتو بدم یا نه؟

می گفتی:«جالبه! همه شماره ی منو از شما می خوان!!!»


این روزها،باز هم همه شماره ی تو رو از من می خوان...

ولی علاوه بر شماره،قطعه و ردیفت رو هم از من می پرسن...

و دیگه نمی تونم ازت اجازه بگیرم...

نمی دونم اینم جالبه یا نه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 18:57  توسط fallen |